دومندش:دیشب یه جلسه مهم داشتیمان با همه ادمای صاب نظر در باره مساله مهم انتخابات.گفتیم حالا که همه مخوان بیان چرا ما نیایم. مگه یادتان نیس اون سال که جاسبی امده بود مگفت من خودم هندانه فروشی کردم تا به اینجا رسیدم حالا خوب مام واسه خودمان خیار فروشی مکنیم دیه پس متانیم کاندید شیم. کلیم رای داریم.
سومندش: همه هی از ما مپرسن به کی رای بدیم.خب معلومس دیه اگه ما امدیم که حجت تمامس به خودمان اگم نیامدیم اول بذارید ببینیم کی به میتیمان پست مدد تا بعدش بگیم به کی رای بدیدتان.
چارمندش: مگن امید مافی گرفتن. من اصلا خوشحال نیستم از این بابت و مگم هرچی زودتر آزادش کنن. اخه امید منه اوردش رو جلد.من تو حجرمان نشسته بودم که یه روز همین امید زنگ زد گفتش حاج آقا بیا یه گفت گو داغ بکنیم.مام رفتیم نشستیم پیش امید جانمان با هم چای خوردیم و گفت گو کردیم و شدیم یه ادم معروف. البته قبلشم ما ادم مهمی بودیم با کلی سابقه انقلابی. تو انقلاب ما سر خیابان سوت مزدیم. شیخمان زنجیر مچرخاندش.یه روز امدن همه را گرفتن ما گفتیم پس ما چی؟ ما رام بگیرید دیه. یه آقا همه امد ما را هم برد شدیم انقلابی.دممان گرم مگه نه؟
نامردا چرا نظر نمذاریت. جشن تابانس یادتان نرد بیادا...
سام علیک
اولندش که این ممد خاتمی آمد و ما مشیمان رییس ستاد به کوری چشم همه. میطیمانمان که تو جوانا هستش با مهندس علی عظیمی اینا و بقیه.
دومندش ما حال مکنیم از این که این شیخ ما اینقده با حالس. حال کردیم هی عباس پور مگفتش وزیر باید بیاد بویین زهرا هی شیخ ما مگفتش نه نمیاد.
عباس پور گفتش تو رو خدا بذار بیاد. شیخ گفتش نه نمیاد نه نمیاد. بعد هم عباسپور گفت: من مگم بیا میاد. بعد هم شیخ ما گفتش نه نمیاد نه نمیاد.وزیر هی مخندید یه دستشه عباسپور گرفته بود و یه دست هم شیخ. عباسپور مگفتش بیا بریم از این ور. شیخ مگفتش بیا بریم از اونور.وزیر مخواندش: یه دل دارم دو دلبر این ور برم یا اونور. شیخ مگفت: از این ور از این ور. اگه این ور تو بیای من برات رای می گیرم. تو مجلس دور می افتم و واست پول می گیرم. عباس پورم مگفتش: از این ور از این ور. این ور نیای میرم پیش محمود می گم تو نیومدی شلم رود.با شیخ نشستی سر سفره خوردی ماست و کره.

این عسکا را از عرفان و این اولادی گرفتما. نگید دزدی بودش...
خلاصه وزیر ما ماندش این وسط. برد ده شلمرود یا که خانه ی نمرود.تهش شیخ ما زورش زیاد بود و کشید کت وزیر پاره شد و نذاشتش برد شلمرود و بردش تو نمرود. عباسپورم گریه کنان رفتش پیش ممدحسن و گفتش دیدی نذاشتش بیاد این...
مام گفتیمان به بچه هامان که برید یه شعر بسازید واسه حماسه های این شیخ جان ما که این همه زورش زیادس و هیشکی نمتاند وزیر از چنگش درارد.دمت گرم شیخ
دم غروبی زدیم تو سر این پادومان که چای دم بذار و پیپمان بار بذار که اصلا و ابدا حوصله نداریمان.همشم تقصیر این پسرک حجره بغلیس که هی میاد و رو اعصاب ما را مرد و مگد این میاد و اون نمیاد.اخه یکی نیس به این بگد به توچه که همه مخوان از احمدی نژاد رد شن.حالا گیر دادی به ما که چی؟ خلاصه واسه این که حالشه بگیرم امروز اوردمش تو حجره و نشاندمش روبه روم. گفتم به این مملی که چای بریز بیار بخورد. بعدشم واسش توضیح دادم تا دچار بدفهمی از اصلاح طلبا نشد.آخه هی مگفت شما مخوایتان براندازی کنیتان. مگه چار سال قبل نکردید و هی حرفای این رسا مسا تو مجلسه واسه ما مگفتش. گفتم آخه بالام جان. بچه جان تو که سنت قد نمدت اما برو از آقاجان بپرس ما خودمان این کارییم.یعنی چی آخه اینا که تو به ریش ما مبندی ما خودمان به ریش بقیه مبستیم.از ما گفتن و از این نشنیدن.دیدیمان نخیر نمشد که نمشد به مملی گفتیمان اون لپ تابه بردار بیار ما وصل شیمان اینترنت یه چیزایه به این نشان بدیم.همیشه همه چیز نشان دادنیس دیه.تا نشان ندی که کسی باورش نمشد.
خلاصه یه پک زدیم به پیپ و دودشه مث این روشنفکرا دادیم هوا و به این فسقله اصول گرا گفتیم د بیا نگا کن.این چیزایی که رسا شما امروز مگد شیخ ما، مرید ما، جان ماچند سال قبلش گفتس. اما الان آبش نمبره.
گفتم: مگه شما نمگید این مشارکتی ها فلان و بهمانن؟ مگه نمگید این ملی مذهبیا اینجورن و اونجورن.گفتش: چرا هستن خوب.گفتم ای قربانت برم من.مام همینه مگیم دیه. اما اونوقت مجلس شیشم بود و حالا دو تا ترقی کردس ما امدیم کلاس هشت.
پیپ دادم بشش گفتم یه کام بگیر ببم جان. ببین شیخ ما گفتس:عزت اله سحابی به خاطر کهولت سن تعادل خودشه از دس دادس. همسایه اصولگرا خندید. گفتم تازه این که چیزی نیس شیخ ما یه دفعه حال ممد رضا خاتمیم گرفتس. حال حقیقت جو هم گرفتس. حال میردامادیم گرفتس. اینا به کنار حال شیخ کروبیم گرفتس.یه بار شیخ ازش دعوت کرد برد تو حزبش. گفت: برو بابا من خودم یه حزبم.همینجور که من حرف مزدم و نشان مدادم این همسایه اصولگرا مام مکشید و دودشه مداد خورد ما.وقتی پیپش تمام شد گفت:ابرام آقا بالاخره شیخ شما اصلاح طلبه یا نه؟گفتم : هست ش خوب. گفتش برو بابا خودته مسخره کن.پس اینا چیس که گفتس؟؟گفتم اینا مال اون وقتاس نه این وقتا.
الان حالمان خوبس و رفتیمان سیراب شیردان زدیم پیش مش ابرام و آمدیم یه خورده خبر بخوانیم که دیدیم ممد آقا واسه این که ثابت کنه بلدس بنویسه خودش یه مطلب نوشتس گذاشتس تو وبلاگ تا کور شن اونا که هی مگن ممدآقای ما بلد نیس بنویسد.البته این حجره بغلی ما یه خورده فضول و اصول گراس و هی آمدس به ما مگد این نوشته ممد آقا به نوشته های قبلی اش نمخوره و دیه خبری از حافظ و مولانا نیس. مام که حرف نمخوریم و سرمانه واسه رفاقت مدیم گفتیم نخیر ممد آقا ما این دفعه عوامانه نوشتس چون این فوتبالیا همه عوامن.باید توده گرایانه بنویسی تا همه بفهمنن. همیشه که قرار نیس شما نظر کارشناسی بدید.اما این که از رو نمرفت رفتش مثل معلم املا غلطای ممدآقا را گرفتش و آورد گذاشت جلوی ما و گفت یعنی چی؟ اینجاست که عرصه ورزش به تجلی گاه شکست این ایده که می شود از گاو ورزش،شیر سیاست را دوشید به شکست می انجامد.
مام راستش نفهمیدم خب این یعنی چی اما مگه بقیه ورزشی نویسا چطور منویسن. ولی طاقت نیاوردیم و زنگیدیم به همون که جاش منوشت و گفتیم د تو چه غلطی مکنی پس این گند زدس که. نه از مولانا خبریس نه از حافظ.مام که اون دفعه کلی دفاع کردیم.اما دیه کار از کار گذشته بود و سواد ممدآقا جان ما نم کشیده بود.
مانده بود چندتا بحث دیه که بعدا الان بریم این مطلب ممدآقا را درس کنیم خیر سرمان این عضو شورای سردبیری ماس و عضو شورای مرکزی خانه مطبوعات. حالا نمداند کجا نقطه بزارد و کجا ویرگول و چی بنویسد تقصیر اونی اس که براش وبلاگ ساختس و به روز نکردس اینبار دیه. وقتش بود.
سیراب شیردان کوفتمان شد.فعلا
سام علیکم.
چون قول داده بودیمان این شیخمان نطق کنه در باره این مساله های روز و فرصت نشد تا امروز که شیخمان در یک نطق غرا گله کردس از برادر ضرغامی و صداسیما.نه به خاطر نود و فردوسی پور بلکه به خاطر این سریال مزخرف آخرین دعوت که دارد الکی نشان مدد این نماینده ها بعضی هاشان با پول رای مخرن.یعنی یه جور نشان مدد که نماینده ها هوشنگ خر داغ کنن یا چه مدانم خر داغ شده به دس هوشنگ.مام حمایت خودمانه از شیخمان اعلام مکنیم و این نطقشه مزاریم رو تخمامان.شیخ ما گفتس که کارگرای قزوین هر روز دادمزنن اما هیچکس گوش نمکنه. شیخ البته در گوش طاهایی گفتس که تو ناراحت نشو ما با تو مشکل نداریم که اینا را همینجور می زنیم. خلاصه از این که بعد از مدت ها شیخ ما نطق کردس ما خوشحالیم و کاش مشد تابان دوباره چاپ کرد و من به عنوان عضو شورای سردبیری مگفتم که اینه تیتر و عکس برن.
بعدشم در خصوص انتخابات که خیلی مهم است ما اجماع کردیم رو خاتمی اما گوشه چشمی هم به قالیباف داریم. آخه ننه ما که قالیباف نبود حالا شاید این قالیباف شد واسه همین ممد شیخه گذاشتیم اونجا تا رصد کنه اوضاعه.تا به وقتش بچرخیم.
اون یکی بعدشم این حامئ کبودوند زیادی فک مکنه مفهمه. الان نمدانم پروژه نرسیدس چی شدس که هی گیر دادس به کمالی. اخه بالام جان نصف شهرداری که رفیق رفقای توان. مگه همون جلالیانه تو برنداشتی جاش یه آدمج.کاف آوردی ها. به شیخ باید بگم بیاد با این برد وسط میدان دس به یقه شد. اما شیخمان خوب نیس با بچه دربیافته همین مهدیشان کفایت مکنه.تازه دامادم هس.
بعدم یکی نظر دادس خصوصی که از اینا بکش بیرون. ما که نفهمیدیم از کیا و کجا ولی باشد مکشیم بیرون و قول مدیم داستان خودمانه که چطور سیاستمدار شدیمه بنویسیم.
زت زیاد ابرام آقا.
حال کردیم از اینکه این فردوسی پور جم شد.فکر کردس که کیس. مثل همین چند تا قطره نیم وجبی خودمان که سوات ندارن و فرقNTP با npt نمدانن بد ادعا هم مکنن که بله مام بازی یه جور. نمدانن که بچه بازی نیستش همه چی.
یادمان رفت دیدی خاک بر سرتان کنم یام علیک.دمش گرم این علی آبادی که این نود تعطیل کردش. هی چیس مرد تو ذوق این و اون که نه خیر نبودس این جوری و اونجوری بودس. مثلا اگه نود میامد قزوین واسه این مسابقه ای که میتی جانمان برگزار کرد و 500 و اندی هزار نفر راه رفتن می گفت مت بزارید اندازه بگیرد اگه اینا 88 نفرم بودن. نمداند که اخه میتی مام جز 88 نفرس دیه ماشاءاله.ما که خوشال شدیم و به آقا جانمان تبریک مگیم که این صدا را نمشنفیم دیه.این یه جور رو کم کنیس دیه. همیشه که ما به باغ حواله نمدیم.
اما بدش تو این چن روز شایعه شدس که حاج ممد آقای موبایل فروش جدید و بزاز سابق ما بلد نیس بنویسد و بقیه واسش منویسن.اینا همش حرف چرت اس و ما خودمان دیدیم که ممد آقا همیشه لب دفتر فروشش منوشت یه چیزایی. الانم خودش از حفظ مولانا منویسد و هیچ ربطی هم به هیشکس ندارد.حاج ممد جان ما هیچی از گنجی کم ندارد تازه مخایمان بفرستیمش بی بی سی.اونجا بیادش برنامه اجرا کند و اخرین راپورتا را بدد.
خاب دیه زیادی حرف زدیم اصلا خوبیت ندارد که ما زیاد حرف بزنیمان ممد آقا جانمان بنویس.
توضیح ضروری:قرار بود شیخمان در باره این عناصر نفوذی نیم وجبی سخنرانی کند که امیرجانمان قربانش برم جاش این کاره کردس و شیخ هم حالش خوب اس واسه تفرج یه سر رفتس آبادی برمگردد. ممدجانشم هستش به کسی ربطی ندارد. من اصلا عصبانی نیستم.
فعلا گم شید تا بعدا من مدانم و شما. واسه حاج ممد ما حرف درمیارید.درآوردنی نشانتان بدم که نگو....
سام علیک
از تمام برادرا از فرامرز تا حسن که واسه ما نظر گذاشتن خیلی ممنونیم. ما این چن روز سرگرم ذخیره میوه واسه عید ملت بودیمان تا با چن برابر قیمت برفوشیم و بعد م خرج کنیم واسه آقا مهدیمان که شده اس مدیرکل دانشجویی دانشگاه آزاد و ما حال مکنیم که با معدل مشروطی هم متانیم میطیمانه اینجور جاها قالب کنیم.فقط خدا کند بتاند تنبان شلوارش نگه دارد و ....
بعدم ما نبودیم که گفتن این حسین طاهری نیم وجبی در باره غزه نوشتس و از اسرائیلیا دفاع کردس. اینا از اولم که من می شناختم اصلا مساله دار بودن. وقتی اینا عبدالعظیم جانمانه که عکس ما را تو خیار فروشی چاپ کرد مسخره کردن وقتی نمدانستن عبدالعظیم ما چه گلی است حالم باید بکشن.من جای ممد درافشان همون هم حجره ای ناز خودمان بودم و عبدالعظیم موسوی این آدمه مث سالای 60 که شیخمان این کار مکرد مکردم تو گونی.مبردم تو باغ و نفله مکردم. قتل زنجیره ای هم نبودش گونی بود.
بعدم به شیخ جان مگم یه نطق بکند علیه این مدیرکل بیکفایت ارشاد که عرضه نداشتش این فسقلیا رو جم کند قول بدم پست بدیم نطق شیخ باشد.چون که ممد ما را رد صلاحیت کردن میطیمانم همینطور اما اینا را نکشتن. حالا میطی بند جیم بود ممد چی؟اصلا شفیعی باید استفا بدد برد. مگه همین نبود رییس شورا نگهبان بود؟ها ! حدیثم ببندن. یه مدال شجاعتم بدن به ممد آقای درافشان به خاطر این که تخصص دارد تو گرا دادن و متاند نقش سرباز گمنامه بازی کند و بدم موسویه بذاریم رییس ارشاد تا کلی کاغذ کش برد و چاپخانشو بزرگتر کند و بیشتر پول به جیب بزند.
چاکرات:ابرام آقا
اولندش - سام علیکم. یعنی همان سلام بر شما.بالاخره این قماش لعنتی شرشان را کم کردن و ما شدیم صاب اینجا.کلی هم دوره رفتیم و عضو شورا سردبیری شدیم و از این حرفا چند جام رییس شدیم به کوری چشم همه.حالام آقا جان که جانم به قربانش شود اینجا را سند زده به اسم ما.اما هر چی سر مزنیم به این جی میل و بخش نظرات هیشکی واسمان نظر نمذارد.اونوقت رو بقیه وبلاگا همش نظر می ذارن. مگه ما چمان کم است از بقیه.
دومندش- چون ما کار مدنی مکنیم و همیشه معترضیم شدیدا اعتراض خودمان را به واردات گوجه از ترکیه و افزایش قیمت این بیتر از جان اعلان داشته و از دولت بی کفایت نهم میخوایمان جلو این شرمساری را بگیرد. مگه گوجه های خودمان چشانس که باید خیار وطنی کنار گوجه ترکی بنشیند ها. واسه همین شیخ جان ما این وزیر را آق کرد تا سقط بشد اما نشد.
سومندش -ما مگیم ممد خاتمی باید بیاد. نیامد هم مهم نیست. ولی بیاد بازم خوبس چون خالی مبندد مام خالی بندیم. دوتای با هم حال مکنیم مملکت دست خالی بنداس...
چارمندش - بر خلاف رحیم سرکار که مگد من از این الزیدی و پرتاب کفش حمایت نمکن ما شدیدا حمایت مکنیم از هر جور پرتاب و تو دهن زدنی. تازه اسمال آقا ما همیشه واسه خروساش کفش پرت مکند. یه بار هم با خودمان تو سله مسابق گذاشتیم که کی متاند خروسا را بزند.
فعلا زت زیاد...ابرام آقا
ما هر چه پلتیک که بلد بودیم زدیم تا بمانیم و خدمت فرهنگی منیم. هر چقدر که زور داشتیم زدیم تا آقا جانمان را راضی کنیم که ما را نگه دارد اینجا اما نشد که نشد. این ابرام آقا هر شب کلی خوراکی واسه آقا جان میاره. خلاصه زیرآب ما خورد و رفتیم. اما قبل از رفتن یک معرفی اجمالی بکنبم از ابرام آقا.
ابرام نگو بلا بگو یه پارچه تو طلا بگو.
ابرام آقا داداشی بپا اینجا....
او به سنه 1300 اندی در قزوین متولد شد. گویند چون به دنیا آمدی سرش به اندازه هندوانه ای بزرگ بود و همان وقت پیر خانواده گفت او به بازار میوه خواهد رفت و در شمار فروشندگان میوه قرار خواهد گرفت. اما او همی گفت که قصد دارد سیاست مرد شود. برای همین در میان میوه ها خیار و سیب زمینی بسیار فروخت و گاه با گوجه دیگران را همی زدی.
چون سالها گذشت و انقلابی برپا شدی و وی در شمار انقلابیون نبود بعد از آن تند شد و در خیابان ها همی آستین رنگ کردی و مردم را به زبان امروزی ارشاد نمودی البته با زور شلاق.دوستی با شیخکی برانداخت که چون خود او بی سواد بود و هر دو اهل صفا.ابرام آقا زان پس به آرزوی خود رسید و مقامات بسیار کسب کرد. وی را همی دو برادر بود یکی خروس باز و دیگری هم مرغ باز.
اوه آقا جان امد ما در ریم.....
ما هم مانده ایم چه کنیم با این آدم دیکتاتور که یک دفعه یادمان افتاد همه اش تقصیر این ابرام آقا بوده که جنس بد داده به بازار.
اما چون هیچ ربطی به محمود جونمون نداشت و می دانستیم متن سخنرانی آقا محمود در جمع همشهری های گرامی می تواند خنده بر لبان آقا جان و بقیه بنشاند،نشستیم و جای حافظ و سعدی و همه حرف های این شهروند درجه دوم را خواندیم.آقا جان قاه قاه می خندید و فحش می داد به این اصلاح طلبا که مدل شاه سلطان حسینند و این شیخ بیچاره ما که خبر رسیده واسه آقا پسرش با حضور 6 هزار نفر،(یعنی بیشتر از آدمایی که واسه بازی فوتبال میرن تو ورزشگاه و ابوترابی رو تشویق می کنن)مجلس بزن و برقص برپا کرده.شاهدان غیر واقعی حکایت می کنن اونجا کلی اهل سیاست قر و قمیش اومدن و خلاصه صفا بوده.ما که اینا رو واسه آقا جون تعریف نکردیم. اما ابرام آقا قول داده به عنوان اولین کارش واسه اثبات ارادتش به آقا جون و همینجور توانای های ذاتی اش قصه های عروسی شیخ رو روایت کنه.تازه امید خودمون بوده و دیده که یه عده زهر ماری سر می کشیدن و یه عده هم سیخ و سنجاق دستشون بود ... ه لله
